بيژن نجدي
1.
ديگر عادت كرده ام به لبخند پدر كه دوستانه ميگويد"راستي كه بچه اي."
راست ميگويد. من كودكم و دلم نوازش ميخواهد. من كودكم و دلم مهرباني بي قيد و شرط
ميخواهد. من كودكم و تاب دنياي بيرحم بزرگترها را ندارم. من كودكم و زود به گريه ميافتم. انگار كن كه كودكي درپوستين
زني جوان زندگي كند.
2.
ديگر عادت كردهام به تعجب ديگران بعد از شنيدن سنم. عادت كردهام كه بعد
ازگفتن سال تولدم، بشنوم كه بزرگتر به نظر مي آيم،پخته تر. چهرهام. كارهايم. حرفهايم.
هرچه. خودم هم گاهي در آينه نگاه كه ميكنم جا مي خورم؛ در خيالاتم كه غوطه مي خورم
نيز. انگار كن كه زني سالخورده در پوستين زني جوان زندگي كند.
پ ن 1: عنوان، نام كتابي است از ميگل د اونامونو
پ ن 2: سياهه ها و سپيدها به روز شد.
حالا براي همين است كه لبخند به لب دارم. كه خالييم از بغض. كه سرانجام، از آني كه من گمان ميبردم، تلختر نبوده. كه من ويراني پنجره را بيم داشتهام و اتفاقي كه افتاده، بسته شدنش بوده. برايم مهم نيست كه ديگران(يعني هركسي جز من) چه فكري كنند: اتفاقي افتاده -كه نميشود گفت خوب است- و من لبخند ميزنم. همين.
پ ن 1: رو بازي كردهام و آدمي كه رو بازي كند، ترسي از رو شدن دستش ندارد.
پ ن: امروز
پس از اين زاري مكن
هوس ياري مكن
تو اي ناكام دل ديوانه
هر كسي در انزوا زندگي ميكند و با اين همه گاهگاه مي خواهد خودش را به كسي بچسباند. هر كسي برحسب دگرگونيهاي روز، آب و هوا، كار و بارش و جز آن، ناگهان دلش ميخواهد بازويي ببيند تا به آن بياويزد. او نميتواند بدون پنجرهاي رو به خيابان ديري بپايد. و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند، و فقط خسته و مانده، دم هرهي پنجرهاش ميرود، با چشماني كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم ميچرخد، بي آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش كمي بالا گرفته، حتي در آن گاه نيز اسبهاي پايين او را به درون قطار گاريها و هياهويشان، و از اين قرار سرانجام به درون هماهنگيِ انساني پايين ميكشاند.
از مجموعه داستان هاي كافكا- ترجمه ي امير جلال الدين اعلم
به كجا ميرود اين راه؟ به كجا ميكشانندم اين گامها؟ كدام جهنم را خيز برداشتهام؟ كدام بهشت را؟
شهريور ۱۳۸۸
ميداني ريچارد؟ دارم خودم را ميگذارم جاي زني كه آن شب توي كافه، خيرهي چشمانش شدهاي و شروع كردهاي به گفتن، شايد هم نوشتهاي و او بعد خوانده باشد: "فقط چون كه . . .مردم فكرت را دوست دارند. . . معنايش اين نيست كه. . . مجبور باشند. . .بدنت را هم دوست بدارند.."
پ ن 1 : اين چندسطر، حاصل ريچارد براتيگان خواني است. و شعر "فقط چون كه" ( كه كاملش بريدهبريده در اين چندخط آمد) .
پ ن 2 : شعر "مرد" ريچارد براتيگان را قبلاً گذاشتهام: «كلاه كه سرش باشد/ حدود پنج اينچ بلندتر است/ از يك تاكسي» واقعيت بيرحم. واقعيت عريان.
حالا اگر يكي آمد و از ميان اين همه آدم، خاطرخواه من شد، ازچندحالت خارج نيست:
يا سوءتفاهمي شده، يا .. خب.. همان سوءتفاهمي شده.
خب، سوءتفاهم را هم نبايد دامن زد. من تازه دانستهام. شما هم كه ميدانيد لابد.