نازی
دارم نگاه میکنم، و چیزها در من میروید. در این روز ابری، چه روشنم. همهی رودهای جهان به من میریزد به من که با هیچ پُر میشوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشمهای من جا ندارد... چشمهای ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.
.....
.....
خرده مگیر، روزی خواهد رسید که من بروم خانهی همسایه را آبپاشی کنم. و تو به کاجها سلام کنی. و سارها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربانتر از درختها شوند. اینک، رنجه مشو اگر در مغازهها، پای گلها، بهای آن را مینویسند. و خروس را پیش از سپیدهدم سر میبرند. و اسب را به گاری میبندند.. خوراکِ مانده را به گدا میبخشند. چنین نخواهد ماند.
.
.
.
.
.
میان این روز ابری من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد. و چشم براه صدایت خواهم بود. و در این درّهی تنهایی، تو آب روان باش. و زمزمه کن. من خواهم شنید.
هنوز در سفرم... ؛ شعرها و يادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری
« حالا که رفته ای
چه سرگردان و بی قرارند
همه ی این دردها
که شعرهایت را
گم کرده اند»
حالا که رفته ای - محمدرضا عبدالملکیان
سپاس گرامی
سپاس
حس دگرگونه ای دارم و نوشتن نمی توانم...
![]()
علی دیوونه
تخت فنری بهتره
یا تخت مرده شورخونه؟
جان کندن روی پیاده رو...
و بعد هم آدم ها زیرپا تو را له کنند... صدای خرد شدن استخوانهای آبکییت، بشود موسیقی پیاده رو... و جهان نابودی تو را ایستاده باشد...
فرق یک برگ با یک آدم چیست؟
که جان کندن و له شدن و فراموشی، درد مشترکی است... ـ درد را هم از هر طرف بخوانی درد است قیصر!
بعداًنوشت: و چه خوب است که خدا پررنگ شده توی زندگی یم و با این همه اندوه، لبخند میزنم کاش.
از سر شب توی سینه م یه حس غریب بیداد میکرد؛ بیداد می کنه... یه آتیش... یه اندوه... یه تنهایی...
که از صبح تاحالا پیداش نشده بود و یهو اومد. تنم گُر گرفت؛ انگار جهنم را بچشم... یه بیقراری... زانوهام لرزیدن انگار... بهانهجویی های دلم شروع شد... خواستم آرومش کنم... اما... نشد. نتونست. نمیتونست... گاهی اوقات تنها کسی که حال آدم براش مهمه، خود آدمه. به کسی چه که حال من خوب نبود دیروز و امروز. به کسی چه که دلم گرفته بود و یه ذره وقت گذاشتن واسش، شاید روبراهش میکرد...
ندا! نکنه فراموش کنی اونی رو که همیشه باهاته... همون که همیشه کنار تو ایستاده و دلگرمی بهت میده... نکنه فراموش کنی که داره نگات میکنه و این کنش و واکنشهای تو همهش برای اون مهمه...
کاری نکنی که دوباره روت نشه بهش نگا کنی... به خودش پناه ببر... همهی ما آدما تنهاییم... همه... حالا یکی میتونه توی تنهاییهای بقیه، باهاشون باشه و یکی نه... سعی کن تو از اون «یکی»های اول باشی و «یکی»های دوم را هم درک کن...
باشه ندا؟ باشه؟

ـ این تنهاست!
ـ این تنهاست!
ـ این تنهاست!
و من چه باید میگفتم؟
افسون عجیبی داشت آن جمع شاعرانه ؛ صمیمیتی. انگار داشتم در دنیایی نفس میکشیدم همه سپید؛ به یکدیگر شعر تعارف میکردیم و پُر می شدیم...
کفایت مکن ای فرمان شدن !
مکرر شو! مکرر شو!
سه شنبه ۲ مهــرماه ۸۷
تاب تاب عباسی
خدا منو نندازی
اگه منو بندازی
منم تو را میندازم!!
پ ن: موندم چی بگم.نمی دونم.
بچه که بودم دلم نميخواست بزرگ شوم و حالا بزرگم مثلاً؛ انگار از همان بچگي ميدانستم تلخيهاي بزرگ شدن را.
بزرگ شدهام!يکي شبيه هزار هزار آدم ديگر روي اين کرهي سرگردان و اينها همه مرا ميترساند...
اَللهُمَ غیّر سوء حالنا بحُسنِ حالک

امروز هم روزیه که کلاس اولی ها می رن مدرسه. خوبه. دوست دارم.
امیدوارم که سختی هایی را که نظام آموزشی
به ما تحمیل کرد، اونا متحمل نشن.
در کل نمی دونم.
نمی دانم آرزوها همان هایند که با دعا از خدا می خواهیم؟
اگر همان هاست می نویسم شان:
تندرستی![]()
دل درست و آرامش![]()
شکیبایی و گذشت داشتن![]()
هر کسی که دوست داشته باشد می تواند در بازی ۶۰ ثانیه و ۳ آرزو شرکت کند.
از ما گفتن بود!
سید علی صالحی - آسمانی ها
مهربانی؟ امیدوارم
این بغض؟ طبیعی است.
بخشودن؟ چه شده است مگر ...؟ آرامم.
خدا یا شکرت
پ ن:
پست قبلی « به یک دوست...را برداشتم. همین. نمی دانم چرا. نمی دانم.
اندر احوالات بازي هاي ذهني:
کافي ست روي چيزي تمرکز کني. کافي است با ديد خريدارانه به آدمي نگاه کني. سعي کني خوبي هايش را ببيني. قشنگي هايش را. کمي عاشقانه راجع به ش فکر کني. به روز نمي کشد که حسي در تو به جنبش در مي آيد و آن آدم براي تو متفاوت مي شود با همه ي دنيا؛ مي شود فرد منحصر بفردي که تو مي خواهي يش. و اگر اين تمرکز و ديدِ خريدارانه، دوطرفه باشد، نتيجه معلوم است :
شايد عشق
عکس اين اتفاق هم شدني است:
غمگين و بهانه گير آنقدر نيمه ي خالي ليوان را غصّه ناک شوي، که يواشکي در دلت بگويي، کاش اصلاٌ ليواني نبود. هر کلام و نگاه ِ ديگري را بلرزي؛ نه از عشق که از سرمايي که لمس مي کني و اگر ديگري هم بر نقاط ضعف تو، نامهرباني هايت، خستگي هايت تمرکز کند، هي فرسوده مي شويد و کم مي شويد و نتيجه معلوم است:
يک بازي مغلوبه چه نتيجهاي مي تواند داشته باشد؟ باخت ـ باخت
البته اين اتفاق ممکن است به اشکال ديگري روي دهد. کافي است نگاهي به روزهاي رفته بيندازيد. و قدرتي که نوع انديشه ي شما داشته. که چه کرده ايد و اين کرده ي شما، چه بازخوردي داشته.
شايد دوباره راجع به اين بازي هاي ذهني و قدرتي که دارند، صحبت کنم.
اندر احوالات کنوني من:
خيلي چيزها را تازه دارم مي فهمم. خيلي چيزها را که تازه همه چيز هم نيستند. خالي يم از هر احساسي که در اين لحظه منطقي به نظر برسد.حال و روز گُل ي را دارم که هيچ شازده کوچولويي دلتنگش نيست و او هم سرخوشانه با دوستانش در دست هاي باد مي رقصد.
با همه چيزکنار آمده. البته گاهي ته دلش خلاء چيزي را احساس مي کند:
شايد عشق
پ ن ١:بايد يک اعترافي را هم بکنم. اين که من گاهي آنقدر اسير اين بازي هاي ذهني مي شوم که ناخواسته(؟) ضربه مي خورم و ضربه مي زنم. :(
پ ن ۲: عنوان اين پست، نام کتابي است از زويا پيرزاد
١٠ مردادماه۸۷
بعد از این
منتظر هر که باشم
فکر می کنم
تو باید بیایی
اما اگر می شد
به کودکی برگشت
تو هم می آمدی
آن روز که رفتی ،
پشت سرت باران بارید
.عمید صادقی نسب
مثلا هستم. وای خدایا من دلم تعطیلات می خواد. خسته م خدا! خیلی!
خدایا! من ِ خر رو ببخش. و کمکم کن.
قوی شدم ولی نه انقدر که بتوانم همه ی راه را خودم بروم. دستم را بگیر. این راه ها را می ترسم. وقتی که می بینم شکستن دیگران را، غمگین تر می شوم. چرا راه ها به بن بست می رسد؟
خدایا! یا محوم کن یا... یا...
یا...
کاش می دونستم مراد دل م چیه!
سلام.چند روزي نبودم و انگار عمري. دلم تنگ شده بود. اين 10-12 روز آخر «چراغ خاموش» هم نتوانستم بيايم؛ زندگي آنلاين به کل تعطيل.
بگذريم.
بعضي چيزها نيازي به اين که بنويسيشان ندارند؛ لازم نيست خانهاي از خانههاي تقويم را به خاطرشان پررنگتر کني چرا که به خوديخود ماندگارند. با اين وجود، چه کسي از فردا خبر دارد؟ اگر بادي بيايد و روي همهي رنگهاي دنيا، گرد مرده بپاشد و خاطرهي همهي سالها و ثانيههايش را بروبد... به چه ميتوان دلخوش بود؟
پس مينويسم تا...
1. با هم زندگي ميکرديم؛ شايد دوماه. صبحها با چشمهايي مست خواب و بيخبري که يادگار شببيداريهام بود، با اشتياقي نو بلند ميشدم و بسمالله. احساس خوبي داشتم. که اهميت دارد بودنم و ميتوانم مولد حرکت باشم. برميخاستم و خستگيهام را زندگي ميکردم.
کنفرانس انگيزهاي شدهبود براي بهتر بودن و ياد گرفتن اين که چهطور با هم باشيم. يادم نميرود ليوانهاي چاي که بيتعارف پر ميشدند و پر ميشديم...
چهقدر غمگين بودم وقتي که نتوانستم روز آخر را باشم. و سفر من را دور کرد از دلي که جا گذاشته بودمش. براي نهمين کنفرانس اآمار ايران، دور هم بودنها و همهي صميميت پاک اين روزها دلتنگ ميشوم ...
2.بعضي وقتها ترسي جاندار در دلم پا ميگيرد. با خودم ميگويم: ...
شايد بيرحمي باشد امّا من نميخواهم روزي کودکي تربيت کنم که به من وابسته باشد. خودخواهي است؛ خودخواهي.
واي چقدر زندگي سخت است! آدم مجرد باشد و ترس فرداهايِ مادرشدن را داشته باشد. از بس که جوان وابسته و متکي به مادر ديده است، ته دلش بلرزد. که ميترسد اين خودخواهي مادرانه روزي اسيرش کند و وامصیبتا که چه جماعتِ کلاني ضعيف بار ميآيند. البته اينها که ميگويم قاعده نيست، شايد سالهاي ديگر، من هم بدم نيايد از اين حالو هوا . به هر حال و با اين حرفها همچنان، پيرهنصورتي دل خاله رو برده!!! و ربطش را هرکسی پیدا کرد برای خودش دست بزند!
3. سرد است. بغضي تا گلوي من ميدود و در دلم سرريز ميشود. بغضي تلخ به سينهام چنگ زده. کودکي که در خواب شبانهاش، به اعماق درهاي تاريک پرتاب شود، حال خوشي نخواهد داشت؛ اين بغض هم حال و هوايش همين است.
.
.
.
شاعر ميگويد: عيب کسان منگر و احسان خويش ديده فرو بر به گريبان خويش اما تو انگاري... برادر! تو که خوشسفر بودي پيشترها!! بگو چی شده عزیزم...!!؟
براي دلجويي که ميآيي انگار کوهي را از روي دوشم برميداري : جهاني را تصور کن لبالب از گل و بوسه ميخندم و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و ... فقط کاش ميگذاشتي اين حس مانا باشد.
4. نميتوانم از آدمها بيزار باشم؛ با همهي بديها و بديهايشان. عصباني و دلگير چرا؛ اما بيزار نه. اما آدمها ميتوانند از من بيزار باشند. چون شکيبا نيستم و بديهايشان را... ميتوانم روي اعصاب ديگران آنقدر راه بروم که... من آدم ترسناکي نيستم اما تواناييهاي ترسناکي دارم. به هم ميريزم. ميسازم. دوباره به هم ميريزم. سر يک موضوع مسخره دقيقهها وقت و انرژي خودم و ديگران را، تلف ميکنم. زبان تيزي دارم و ذهن تيزي که با همهي خوشباوريهايش، فريب نميخورد. البته اين من، آنقدر ساده است که اجازه بدهد دیگران به او بخندند. غرورش را بشکنند. برایش تصمیم بگیرند؛ رهایش کنند و البته بعدها با وجدانی آزرده، برگردند و دوباره این «من»، روی خوش نشان بدهد و البته ته دلش چیزی یخ زده باشد که نمیداند.
شاید جوری دیگر: من از مهربانی و گذشت، فقط نامشان را دانستهام. قلبم می شکست و به زبان میگفتم که چه اهمیتی دارد؟ بگذریم! و خیال می کردم این گذشت، همان است که... بگذریم !!
گوشت تلخیهایم را به حساب صراحتم میگذاشتم و تندیهایم را به حساب صداقت و بی ریا بودنم.
بد بودم و خودم را خوب میپنداشتم. میگفتم خوشبختی در رهاشدگی است و رها نبودم!
دلم نمیخواست کسی را برنجانم؛« نه» گفتن برایم سخت بود. می شدم همانی که میخواستند. و کسی نخواست آنی بشود که من می خواستم. نخواست آنی را بکندکه دلبخواهِ من است.
این منم! این من دگرگونه! همان که تمام این روزهای نبوده، نگران «بگونیا» بود و دلتنگش. همان که دلش برای کسی تنگ نیست و با این وجود، ابراز دلتنگی میکند( دلتنگیهای ابراز شده در این متن، البته که واقعیت دارد!) و خودش هم نمیداند چرا. همان که، وقت عصبانیت، نمیتواند خونسردیش را حفظ کند و همیشه وسط حرفهای دیگران، حوصلهاش سر میرود و به حرف می افتد و با اینوجود، خیلیها باحوصله بودن را از مشخصههای اصلییش میدانند. همان که وقتی کودکی میبیند ته دلش میلرزد؛ که خدا را دیده در این پدیدهی شگفت و ته دلش سر خم میکند در برابر این آیت الهی؛ و با اینوجود، فرزند سرکشی است برای پدر و مادرش.
یعنی «تو»ی مخاطب، من را چگونه میبینی؟
5. تنهایی را دوست دارم. بهتر بگویم تنهایی را به بودن با آدمها، وقتی که اصطکاک زیادی میانشان هست، ترجیح میدهم. بهنظر من هرکسی حریم خاص خودش را دارد و صمیمیت مجوزی برای سرکشی به دنیای درونی آدمها نیست؛ این هم که کسی دوست نداشته باشد زیاد با آدمها قاطی شود، نشانی بر خودبینی نیست.
من دلم می خواهد با آدمها باشم. بگوییم و بخندیم. و خوش باشیم. اگر توانستم به کسی اعتماد کنم، فاصلهام را با او کم میکنم و سکوت2هایم را با او در میان میگذارم. اگر هم کسی من را در خور اعتماد دید، میشنومش و تاجایی که بتوانم مرهمش میشوم؛ سنگ صبور...
تلاش برای درک یکدیگر، ستودنی است اما در رابطههای معمولی، ترجیح میدهم آدمها را تا جایی بشناسم که خودشان خواهانند. کمی کنکاش بد نیست اما به شرطی که به حیم خصوصی کسی لطمه نزند. متاسفانه من گاهی اوقات، خیلی اتفاقی زازهای گاه«مگو»ی دیگران را دریافتهام و کاش نمیدانستم.
6 و 7 به علت خستگی این جانب، تایپ نمیشود! چندکلامی بود راجع به دریا و درختان و گیجگیج من میان سبزها و آبیها...
8. آنجور که شایسته است ، نتوانستم درک کنم که کجا هستم. دلم میخواهد مذهبیتر باشم؛ به آسمان نزدیکتر. گاهی که اشکی در چشمم میجوشید، به خودم امیدوارم میشدم که هنوز هم، نقاط سفیدی بر این لوح مانده است. حالا هِی یادم میافتد به سهیل وآبی دل؛ و نامهای که محرم آن شدم:
حالا که نبض تو به نبض قدرتمند حرم، گره خورده است... برایم بخواه! که بمانم! که نیفتم!
.................................................................................................................................
و من دور ماندهام از تمام لیاقتی که میتوانستم به آن پیوند بخورم...
سهیلا جان! هرگاه حس مذهبیِ خوبی دارم، مثلِ گاهِ زیارت، حال و هوای آن نامه در سرم میافتد و کلماتش در برابر من می رقصند که سرمستند... دلم میخواهد بتوانم با معرفت و درک، زیارت کنم و به گریه بیفتم. دلم میخواهد دل بدهم به دلدار واقعی
9. ماه رمضان را دوست دارم و خدا خودش توانایی بدهد برای روزهدارِ واقعی بودن. وگرنه از نخوردنِ آب و نان تا روزهدار بودن، راه زیادی است. قربان خدا بروم که اینقدر مهربان است؛ رمضان فرصت خوبی است برای جبران و برای ساختن...
10. روزهای بی پدر و مادرِ من، تمامی ندارد. روزهاست که پدر و مادر را ندیدهام و روزهای دیگری هم هست. یادم است 13-14 ساله که بودم از ارتفاع پرت شدم و برای لحظهای از هوش رفتم. تنها چیزی که از آن لحظهها یادم است، ذکر «یاعلی» است که به طور ناباورانهای بر زبانم جاری شد. آن روزها کمتر از این روزها مذهبی بودم و البته پاکتر و بیگناه تر. حالا پدر و مادر کیلومترها دورند از ما و در سرزمینی نفس میکشند که علی و فرزندان ش... دلم برایشان تنگ شده است؛ و این اشتیاق و دلتنگی صادقانه که در صدایشان هست، دلهوایی م میکند؛ روبراه روبراه!
نکتهی قابل ذکر :
دستگاه تلفن همراه ِاین جانب، توسط این جانب، به صورت ناخودآگاهانه و خیلی غیر ارادی، گم گردیده است و تا اطلاعِثانوی در دسترس نمیباشم! در ضمن به علت اعتمادبهنفس بالا، لیست مخاطبینم را فقط در سیمکارت نگهداری می نمودم که الان بر باد رفته است و خداحافظ همهی روزهای با هم بودن!
امروز هم می توانست روز غمگینی باشد. روزی که به لعنت خدا هم نیرزد! یک روز طبق معمول.
اما نبود. نخواستم باشد. شاید هم بود. نمی دانم. چه فرقی میکند؟ چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که آرامش را لمس کردم. بوسیدمش. گفتم بیا تا در آغوشت جان بگیرم. جانی دوباره. و آمد. آواز گنجشکها بود. موسیقی دلنشین تلفن وفتی برایم زنگ می خورد. صدای گامهای مطمئن پدر بر روی پلهها. خندههای کودکانهای که سرپا نگهم می داشت. دلواپسیهای مادر که ساده دوستم دارد؛ دیگر نمیتوانستم ناامید باشم. به آفتاب نیمروز فکر کردم. به صدایی که دوستم داشت. به خدایی که دوستم دارد. به ندایی که هنوز نفس می کشد و ریههایش به زندگی دلبستهاند. هنوز مثل روزهای کودکی، پرحرف است؛ زودرنج است. و اشکها و خندههایش را خیلیها دیدهاند و تنهایی عمیقش را فقط اندکی.
هرکسی نقطهضعفهای خاص خودش را دارد. یکی مثل فلانی سرد است و یکی تمام وقتش به عیبجویی میگذرد و یکی دیگر از زندگی، فقط نمردن را بلد است و یکی هم مثل من حساس؛ فقط یکی خداست و بری از همهی اینها؛ تازه، بیبهانه هم دوستم دارد. و من هم او را دوست دارم و میکوشم که تکتک آفریدههایش را هم دوست بدارم. سخت است. خیلی. اما وقتی خدا منِ بد را دوست دارد، چرا من نتوانم دیگران را (که تازه به اندازهی من هم بد نیستند) دوست داشته باشم..
ـ سلام آدمها!

گاهی اوقات دلم میخواهد مرد دستفروشی باشم در گوشهی بازار. مردی که تنها دغدغهاش نان است و لبخند کودکان و دلتنگیهای بانوی زندگییش. همین. و نه بیشتر.
پ ن:با طیب خاطر آمده بودم تا سری بزنم به این دنیا و ... که دوباره بلاگفا حالگیری کرد و حسابی به همم ریخت. چه کنم وقتی که آخرین پست وبلاگم را ندارم. وقتی که می دانم وبلاگ بچه ها به روز شده و پست جدیدی نمی بینم. چندوبلاگ در میان نمی توانم نظر بدهم. و این ها خسته ترم می کندو اینترنتی که آدم را خسته کند به درد نمی خورد. البته در کامنت های پست ها ی قبلی یم حرف هایی نوشته ام. اما من دوست دارم در خانه ی دوستم حرف هایم را بزنم. جایی که خودش باشد.چه پانوشتی شد!!!
این روزها، دسترسی آسانی نه به اینترنت، و نه به کامپیوتر دارم. الان هم یواشکی، از دانشگاه، سروقت نهار، آمده ام پشت یکی از سیستم ها، به بهانه ی کار، تا سرکی بکشم به این دنیا. سرفرصت برمی گردم و به همه ی شما دوستان عزیزم، که جداْ دلتنگتان می شوم، سر می زنم.
از حال خودم بگویم: خوبم. خسته ام.
دلم تعطیلات بدون دردسر می خواهد. دلم خواب می خواهد. دلم خدا می خواهد. دلم خودم را می خواهد.
یعنی خدا مرخصی نمی دهد؟!
**پ ن: وبلاگم چندروزی می شود که یکساله شده و من هم که فراموشکار.
نوشتن خیلی به آدم کمک می کند. آرام می کند...
دوستان خوبی یافته ام در این مدت و خوشحالم. ![]()
و من به زانو در آمدم. ضعيف و بي لبخند. و...تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها. تنها...
.
هيچ چيز مرا به اين زندگي لعنتي نميچسباند.
وقتي که زخم خورده باشي و کسي نباشد که مرهمت شود، زندگي معنايش را از دست ميدهد... خنجر است و قلبي که هزار تکه شده. حالا تو هِي بکوش تکه هاي اين آينه را به هم بچسباني؛ چه فايده؟ وقتي که آدمِ درونِ آينه هزاربارهتر شکسته است.
که با زانواني خميده چشم دوخته باشي به آينه. لرزان و کم رمق. و ناتوان باشي از اينکه گام ديگري برداري. نه کسي نيروي محرکه ات شود، نه حسّي. خواه و ناخواه، همه تو را به زمين بزنند. قلب رايگان پيدا کرده باشند براي شکستن...
شهر بيدوست و پردشمن، مشکل حکايتي است. خدا را هم که اين روزها تلختر از هميشه به يادش هستم و لعنت به من که ضعيفم و... برايم دعا کنيد دوستان اين دنيايييم
پ ن۱: موفق به گذاشتن کامنت برای همه ی دوستانم نشدم- به لطف بلاگفا -
در پی کامنت های شما، پاسخ مهربانی هاتان را داده ام.![]()
پ ن ۲:
کاش آسمان
در دیگر داشت
و مرا
به فضای دیگری
دسترسی بود
بیژن جلالی
می پرسیدند
که می خواهی دنیا را
ببنی
شاید می گفتم آری
و به دنیا می آمدم
بیژن جلالی
برفرض که ناراحت باشی از دوستی. وقتی بناست با او حرف بزنی،یک لیوان آب خنک بخوری بد نیست. یک نفس عمیق بکشی.
نه که تندی کنی و بیمهری و بعد هم عذاب وجدان بگیری که مبادا دلآزرده شده باشد آن دوست.
و او : « نه نارحت نیستم» و پرهیز کند از هم کلامی با تو و تو مُصرتر شوی بر همکلامی و ...
و تو نگران شوی که مبادا ناخوشاحوال است مثل روزهای رفته...و غمگین...
که بخواهی دلجویی کنی و این پرهیز و گریزِدوست، تو را نارحت کند و خودش را هم لابُد.
این داستان واقعی است.
پرنده به لاک پشت گفت:
دلت مي خواهد آسمان را تجربه کني؟ و از آن بالا دنیا را ببینی؟با من بيا...
لاک پشت گفت:
چندسالي مي شود که علايقم فرق کرده است. ديگر دوست ندارم از بالا به دنيا نگاه کنم. ترجيح مي دهم که به دنياي خودم پناه ببرم؛ و سرش را در لاکش فرو کرد.
بامداد جمعه ١١ امرداد ماه ۱۳۸۷ خورشیدی
تا زمانی که سیستم بلاگفا بخواهد این جور باشد،آپ نمی کنم.البته کمی هم به خودم برمی گردد که دست و دلم به نوشتن نمی رود.نه احساسی در قلبم وول می خورد این روزها،نه اندیشه ای در سرم.
از دوستان عزیزی هم که سر می زنند ممنونم.
ان شا الله اگر عمری بود برمی گردم.هم برای خواندنتان و هم برای نوشتن...
دعوای من و جهان
به پایان رسیده
زیرا از ما دوتا
فقط جهان مانده است.بیژن جلالی-روزانه ها
تا دوباره
در ضمن نه به کسی دلبسته ام و نه از کسی دلخورم.دلگیرم و دلتنگ.همین.(یا لااقل الان)
خوش باشید که ندای بی تفاوت این روزها،خسته است و با این همه آرام.
می خندی و انگار بارون فروردین...
این سطر بالا را آخرین روزهای تیر(27م)نوشتم و چقدر دوست دارم ش . یک عالم حس خوب و غمگین را در دلم زنده می کند.
شاید حکایت خودم باشد.نمی دانم.
تو حق داری برنارد که «خود ویرانگر» بنامیم، اما من حق ندارم به کسی
بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره برخلافِ مصلحتِ خویش عمل
می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگدها که دائم به بخت خویش
می زنم لگدهایی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده
و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.
پ ن:
بلاگفا شورش را در آورده!
نمی دانم چه رازی است که من نمی توانم در صفحه ی نخست وبلاگم، آخرین مطلب پست شده را ببینم.در مدیریت مطالب قبلی یم، نام بعضی پست ها نیست.برای دوستان که نظر می دهم با پیام های بی ربط روبرو می شوم: امکان درج نظر تکراری وجود ندارد!![]()
ای خدا!!!
پ ن به تاریخ۹مرداد۸۷: از دست این بلاگفا!!! فعلاْ نیستم .تا ببینم چی می شه.حوصله ی سرو کله زدن با وبلاگ را اصلاْ ندارم.
امیدوارم این یکی مطلب مشاهده شود!!!
از تماشای گلی 
می آیم
و باز به تماشایش
خواهم شتافت
گلی را دیده ام
و باز آرزوی دیدنش را
دارم
روزانه ها- بیژن جلالی
دوست من!
شاید این شعر،زمزمه ی درونی تو باشد در این لحظه های بی وزنی.
سرت سلامت
و دلت خوش و آرزوهایت برآورده!
راستی!
برایم خدا آوردی؟
پ.ن:عنوان این پست نام کتابی است از مصطفی مستور