تبليغاتX
...دل م می نویسد
فقط
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید تو: هی! تو
خودش می‌افتد و می‌میرد

بيژن نجدي

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 16:0 |

درد جاودانگي

1.
ديگر عادت كرده ام به لبخند پدر كه دوستانه مي‌گويد"راستي كه بچه اي." راست مي‌گويد. من كودكم و دلم نوازش مي‌خواهد. من كودكم و دلم مهرباني بي قيد و شرط مي‌خواهد. من كودكم و تاب دنياي بي‌رحم بزرگترها را ندارم. من كودكم و زود به گريه مي‌افتم. انگار كن كه كودكي درپوستين زني جوان زندگي كند.

2.
ديگر عادت كرده‌ام به تعجب ديگران بعد از شنيدن سن‌م. عادت كرده‌ام كه بعد ازگفتن سال تولدم، بشنوم كه بزرگ‌تر به نظر مي آيم،پخته تر. چهره‌ام. كارهايم. حرف‌هايم. هرچه. خودم هم گاهي در آينه نگاه كه مي‌كنم جا مي خورم؛ در خيالاتم كه غوطه مي خورم نيز. انگار كن كه زني سالخورده‌ در پوستين زني جوان زندگي ‌كند.

پ ن 1: عنوان، نام كتابي است از ميگل د اونامونو
پ ن 2: سياهه ها و سپيدها به روز شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 16:26 |

پنجره بسته مي شود
معمولاً وقتي به تلخي مي‌رسند لحظه‌هام، حتي در اوج شادكامي و خوشي، با خودم كه زمزمه مي‌كنم "يعني بدتر از اينم ميشه؟" جوابي ندارم جز سري كه به تاييد تكان می دهم. كه مي شود. مي شود. چشم به راه باش بدتر از اين‌ها را.

حالا براي همين است كه لبخند به لب دارم. كه خالي‌يم از بغض. كه سرانجام، از آني كه من گمان مي‌بردم، تلخ‌تر نبوده. كه من ويراني پنجره‌ را بيم داشته‌ام و اتفاقي كه افتاده، بسته شدن‌ش بوده. برايم مهم نيست كه ديگران(يعني هركسي جز من) چه فكري كنند: اتفاقي افتاده -كه نمي‌شود گفت خوب است- و من لبخند مي‌زنم. همين.

پ ن 1:  رو بازي كرده‌ام و آدمي كه رو بازي كند، ترسي از رو شدن دستش ندارد.

پ ن: امروز

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 23:35 |

بدون برهم خوردن كليت قضيه
ماجرايي بوده. اتفاقي افتاده. حالا هركدام از ما، مي‎توانيم به دل‎بخواه‌مان آن را تعريف كنيم. آنجوري كه دوست داشته‌ايم، باشد. مي‌توانيم به نفع خودمان يا ديگري، وارد جريان شويم. يكي را خط‌ش بزنيم. يكي ديگر را پررنگ‌ش كنيم. بعضي قسمت‌هاي ماجرا را، جور ديگري تصوير كنيم. بعضي جاها را با آب و تاب تعريف كنيم و از بعضي جاها سرسري رد شويم. از خودمان چيزهايي سرهم كنيم و پيوست كنيم به اصل داستان. براي تسكين يافتن، براي عذاب نكشيدن، براي توانا بودن بر ادامه، براي نمي دانم.
اين‌ها هيچ‌كدام تغييري در اصل ماجرا نمي‌دهند. اتفاقي افتاده و همين. اين كه  يك ماجرا چه جور روايت شود، تغييري در چگونگي‌ رخ‌دادن‌ش ايجاد نمي‌كند. فقط اينجور خودمان را تسكين مي‌دهيم، خودمان را گول مي‌زنيم، نمي‌دانم، نمي‌دانم. يك جور بازي. يك جور فرار. شايد هم كم‌كم باورمان شد كه واقعاً اينجوري كه ما تعريف مي‌كنيم، اتفاق افتاده . البته كه كليت قضيه برهم نمي‌خورد!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 1:3 |

پس از اين زاري مكن

هوس ياري مكن

تو اي ناكام   دل ديوانه

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 21:53 |

پنجره ي رو به خيابان

هر كسي در انزوا زندگي مي‌كند و با اين همه گاه‌گاه مي خواهد خودش را به كسي بچسباند. هر كسي برحسب دگرگوني‌هاي روز، آب و هوا، كار و بارش و جز آن، ناگهان دلش مي‌خواهد بازويي ببيند تا به آن بياويزد. او نمي‌تواند بدون پنجره‌اي رو به خيابان ديري بپايد. و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند، و فقط خسته و مانده، دم هره‌ي پنجره‌اش مي‌رود، با چشماني كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم مي‌چرخد، بي آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش كمي بالا گرفته، حتي در آن گاه نيز اسب‌هاي پايين او را به درون قطار گاري‌ها و هياهويشان،  و از اين قرار سرانجام به درون هماهنگيِ انساني پايين مي‌كشاند.

 

از مجموعه داستان هاي كافكا- ترجمه ي امير جلال الدين اعلم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 19:37 |

در خودم گُم

به كجا مي‌رود اين راه؟ به كجا مي‌كشانندم اين گام‌ها؟ كدام جهنم را خيز برداشته‌ام؟ كدام بهشت را؟

شهريور ۱۳۸۸ 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 15:30 |

فقط چون كه

مي‌داني ريچارد؟ دارم خودم را مي‌گذارم جاي زني كه آن شب توي كافه، خيره‌ي چشمانش شده‌اي و شروع كرده‌اي به گفتن، شايد هم نوشته‌اي و او بعد خوانده باشد: "فقط چون كه . . .مردم فكرت را دوست دارند. . . معنايش اين نيست كه. . . مجبور باشند. . .بدنت را هم دوست بدارند.."

چشمانم را مي‌بندم و  تصور مي‌كنم آن لحظه را.. كه زن جاخورده باشد. رعشه افتاده‌باشد به جانش، قلبش. به‌ش برخورده‌باشد. كه انتظار چنين نگاهي را نداشته‌بوده كلاً. اين بي‍رحمي و اين‌خشونت عريان. صميمانه تاييدت كرده‌باشد اما. بعد به گريه افتاده‌باشد در تنهايي‌يش. نه كه زياده بد تاكرده باشي با او. بي‌رحمي دنيا و تلخي واقعيت به‌خودي‌خود گريه‌آورند؛ فقط وقتي از جانب عزيزدلي گوشزد مي‌شوند، بي‌رحم‌تر مي‌نمايند، تلخ‌تر.
مي‌داني ريچارد؟
بعضي واقعيت‌ها را نبايد هي به رخ كشيد. دردش بيشتر است اينجور.  كاش زودتر يادت مي‌افتاد به واقعيت‌هاي مهم ِ ناگفته‌اي كه تاب سكوت كردنشان را نداشتي.

پ ن 1 : اين چندسطر، حاصل ريچارد‌ براتيگان‌ خواني است. و شعر "فقط چون كه" ( كه كامل‌ش بريده‌بريده در اين چندخط  آمد) .

پ ن 2 : شعر "مرد" ريچارد براتيگان را قبلاً گذاشته‌ام: «كلاه كه سرش باشد/ حدود پنج اينچ بلندتر است/ از يك تاكسي» واقعيت بي‌رحم. واقعيت عريان.


+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 0:49

سوءتفاهم
زيباتر از من بسيارند. هزار هزار. فهميده‌تر هم به همچنين. حالا اگر بخواهم بشمرم، محاسن ِ ديگران را و كاستي‌هاي خودم را، اگر بخواهم منطقي باشم و خطكش‌م را بردارم و ببينم نمره‌ام چند است، خب، شايد با ارفاق از تجديد شدن برهم. در همين حد يعني.

حالا اگر يكي آمد و از ميان اين همه آدم، خاطرخواه من شد، ازچندحالت خارج نيست:
يا سوءتفاهمي شده، يا .. خب.. همان سوءتفاهمي شده.

خب، سوءتفاهم را هم نبايد دامن زد. من تازه دانسته‌ام. شما هم كه مي‌دانيد لابد.


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 23:16 |

 
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir Kakapo | Security System